![]() |
![]() |
|
|
" ما را آگاه کردند که این مردمان که اینجا می آیند تو را می بینند. ما تو را از میان بر می داریم تا اینجا آیند و ما را ببینند."
ابو سعید ابوالخیر تذکرﺓ الاولیاﺀ عطار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط سپیده |
|
|
این ترنم موزون حزن
تا به ابد شنیده خواهد شد؟...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط سپیده |
|
|
تو چه ساده ای و من ، چه سخت
فکر می کنم *** *** |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 توسط سپیده |
|
|
آبی روشن کوه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388 توسط سپیده |
|
|
هرگاه بندگان من از تو درباره ی من بپرسند
بگو که من نزدیکم (بقره ـ ۱۸۶)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388 توسط سپیده |
|
|
هُوَ الاَْوَّلُ وَ الاَْخِرُ وَ الظَّـهِرُ وَ الْبَاطِن...
او اول و آخر و ظاهر و باطن است... (حدید ـ ۳)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 توسط سپیده |
|
|
امروز ، روز جديديست
مرگی جديد
مرگی سفيد باكفنی آبی مرگ سفيد غريبی كه چشمانم مثل دريچه دوربين عكاسی باز و بسته می شود. رنه باتيستامورنو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 توسط سپیده |
|
|
دو ماهی قرمز
درون تنگ بلور و گوش پنجره کر و چشم حادثه کور سحر که دهکده روشن شد و چراغ رسید کنار پنجره دیدند تنگ خالی بود پرنده ها گفتند: شبی نجیب تر از گربه های بازیگوش در این حوالی بود. عبدالجبار کاکائی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط سپیده |
|
|
او نمی توانست نگاه کند
و آنوقت ببیند که من یخ زده ام.
او می دانست من اگر بالا پشت بام بمانم و در آنجا سرما بکشم و سردم بشود آنوقت یخ زده ام. او می دانست اگر من سردم بشود و آن وقت یخ بزنم دیگر برای همیشه یخ زده می مانم.
او نمی توانست نگاه کند و آن وقت ببیند که من یخ زده ام. من اما آنقدر قصه گفتم آنقدر قصه گفتم تا او خوابش برد و آن وقت رفتم،رفتم تا یخ بزنم. از کتاب شاید اسم من...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387 توسط سپیده |
|
|
دیگر امروز نبود
دیروز بود همیشه دیروز بود و حالا دیروز است و من دیگر فکر نمی کنم و دیگر فکر نمی کنم من دیروز را می بینم من با او راه می روم با او ناهار میخورم و با او تنهای تنها می مانم. او کم است. او کم است. او برای امروز من حسابی کم است. بخشی از کتاب شاید اسم من . . . نوشته ی سولماز دریاییان
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387 توسط سپیده |
|
|
صدا کن مرا
صدای تو خوب است. . . در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است . . . کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم . . . بیا زودتر چیزها را ببینیم . . . در این کوچه هایی که تاریک هستند من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم. من از سطح سیمانی قرن میترسم. بیا تا نترسم من از کوچه هایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است. مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات. اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا. و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد. . . بخشی از "به باغ همسفران"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 توسط سپیده |
|
|
من اینجا را نمیشناسم . . .
اینجا جای دیگری است؟!!! خدایا . . . میشود خوابم کنی . . .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387 توسط سپیده |
|
|
"همیشه چیزهایی هست که نمی دانم .
همیشه چیزهایی هست که هرگز نخواهم فهمید. همیشه عاشقانه هایم ناتمام می ماند. همیشه باقی مانده ی٬ باقی مانده ی زندگی ام . و این همیشه ٬ همیشه تکرار می شود. حتی در آغوشت... "
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387 توسط سپیده |
|
|
"پرواز توهم بود...
راست میگفتی، راهت را برو... راهت را برو...!!"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم دی 1387 توسط سپیده |
|
|
صفحه اول پست الکترونیک آرشیو |
| about |
تو نمیدانی مردن وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
چه زندگی ای است... |
| گذشته ها |
|
آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
| مي بينم... |
|
خداخوبه نازنین كاش باران می شدم خنده های صورتی پیـــاده با خدا عرفان نظرآهاری حکایه S u T u R n هندسه ی نفسها حرف ساده سکوت داستان خسرو خوبان روزنه ای به رنگ |
|
RSS
|