تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار

" ما را آگاه کردند که این مردمان که اینجا می آیند

تو را می بینند.

ما تو را از میان بر می داریم تا اینجا آیند و ما را ببینند."

 

ابو سعید ابوالخیر

تذکرﺓ الاولیاﺀ عطار

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388   توسط سپیده | 
این ترنم موزون حزن

تا به ابد شنیده خواهد شد؟...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388   توسط سپیده | 

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟

فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.

***
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.

***
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.
عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388   توسط سپیده | 

آبی روشن کوه
آبی تیره آسمان
ماه تابستانی


قورباغه ها به آواز
در شالیزاران
ماه تمام تابستانی

دو خرمالو و سه هزار هایکو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388   توسط سپیده | 
هرگاه بندگان من از تو درباره ی من بپرسند

بگو که من نزدیکم

(بقره ـ ۱۸۶)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388   توسط سپیده | 
هُوَ الاَْوَّلُ وَ الاَْخِرُ وَ الظَّـهِرُ وَ الْبَاطِن...

او اول و آخر و ظاهر و باطن است...

(حدید ـ ۳)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388   توسط سپیده | 
امروز ، روز جديديست
مرگی جديد
مرگی سفيد
باكفنی آبی
مرگ سفيد غريبی
كه چشمانم
مثل دريچه دوربين عكاسی
باز و بسته می شود.

رنه باتيستامورنو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388   توسط سپیده | 
دو ماهی قرمز
درون تنگ بلور
و گوش پنجره کر
و چشم حادثه کور
سحر که دهکده روشن شد و چراغ رسید
کنار پنجره دیدند تنگ خالی بود
پرنده ها گفتند:
شبی نجیب تر از گربه های بازیگوش
در این حوالی بود.

عبدالجبار کاکائی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387   توسط سپیده | 
او نمی توانست نگاه کند

و آنوقت ببیند

که من یخ زده ام.

 

او می دانست

من اگر بالا پشت بام بمانم

و در آنجا سرما بکشم

و سردم بشود

آنوقت یخ زده ام.

او می دانست

اگر من سردم بشود

و آن وقت یخ بزنم

دیگر برای همیشه یخ زده می مانم.

 

او نمی توانست نگاه کند

و آن وقت ببیند

که من یخ زده ام.

من اما آنقدر قصه گفتم  آنقدر قصه گفتم

تا او خوابش برد

و آن وقت رفتم،رفتم تا یخ بزنم.

از کتاب شاید اسم من...

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387   توسط سپیده | 
دیگر امروز نبود

دیروز بود

همیشه دیروز بود

و حالا دیروز است

و من دیگر فکر نمی کنم

و دیگر فکر نمی کنم

من دیروز را می بینم

من با او راه می روم

با او ناهار میخورم

و با او تنهای تنها می مانم.

او کم است.

او کم است.

او برای امروز من حسابی کم است.

بخشی از کتاب شاید اسم من . . .

نوشته ی سولماز دریاییان

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387   توسط سپیده | 
صدا کن مرا

صدای تو خوب است. . .

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است . . .

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم . . .

بیا زودتر چیزها را ببینیم . . .

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم.

من از سطح سیمانی قرن میترسم.

بیا تا نترسم من از کوچه هایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد. . .

بخشی از "به باغ همسفران"

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387   توسط سپیده | 
من اینجا را نمیشناسم . . .

اینجا جای دیگری است؟!!!

خدایا . . .

میشود خوابم کنی . . .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387   توسط سپیده | 
"همیشه چیزهایی هست که نمی دانم .

همیشه چیزهایی هست که هرگز نخواهم فهمید.

همیشه عاشقانه هایم ناتمام می ماند.

همیشه باقی مانده ی٬ باقی مانده ی زندگی ام .

و این همیشه ٬ همیشه تکرار می شود.

حتی در آغوشت... "

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387   توسط سپیده | 
"پرواز توهم بود...

راست میگفتی،

راهت را برو...

راهت را برو...!!"

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387   توسط سپیده | 
 
*
*
*
*